تبليغاتX
هنايش

هنايش

یادداشت‌های علی باريكانی

اگر هزار بار هم بسوزيم عقب نشيني نمي‌كنيم(ـــــ)

هزار هزار احمدي نژاد فداي عزت ملت (ـــــ)

احمدي نژاد هزار بار تکه تکه شود بهتر از اين است که سند ذلت ملت ايران را امضا کند (ـــــ)

به هزار دليل به آقاي مشايي علاقه دارم (ـــــ)

اي كاش مي توانستم احمدي نژاد را هزار تقسيم كنم و هر قسمت يك احمدي نژاد براي خدمت به مردم مي‌شد (ـــــ)  


بعضيا ميگن معجزه هزاره سوم و بعضيا ميگن بازجوي هزار تيره! والله اعلم


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:22  توسط علی باریکانی  | 


اين سردار سرلشگر بسيجي فيروزآبادي پديده‌اي است براي خودش. تا مي‌خواهد يادمان برود رنج‌نامه‌ي از سر ناچارش به امام زمان، اخبار جديد و جديدترش هوش‌ و حواسمان را مي‌برد.
ديشب براي چندمين بار آن رنج‌نامه مشهور را خواندم. چند تا نكته بود كه بخاطرش مي‌خواستم متن نامه را در سايت‌هاي مختلف چك كنم ببينم ايراد از گيرنده است يا امام زمان هم همانها را خوانده... مثل اولين خطاب نامه كه مي‌گويد: مهدي جان، آقا! مي‌دانيم آنچه تو مي‌داني. بعد هم كه در ادامه به امام زمان ميگويد دلش مي‌خواهد با او درد دل كند، با روح امام، روح شهدا و نايبش خامنه‌اي عزيز... معلوم نيست چطوري مي‌داند آنچه آقا مهدي مي‌داند و چرا براي درد دل با نائب زنده امام كه خودش مي‌گويد خيلي به او نزديك است متوسل به خود آقا مهدي شده... خلاصه نتيجه گرفتم كه به گيرنده‌ها نبايد دست زد و مشكل از جاي ديگر است.

پ.ن.1 كتاب خاطرات سردار را هم به گمانم بايد در ليست خريد كتابها نوشت. از شواهد برمي‌آيد كه نكته‌هاي جالبي داشته باشد در فهم تاريخ پس از انقلاب
پ.ن.2 غرض داشتم از اينكه نوشتم رنج‌نامه ي از سر ناچار؛ همان زمان كه نوشته بيرون آمد و ما غير آقا امام زمان هم خوانديم توجهم جلب شد به هم زماني‌اش با سخنراني سردار رويانيان و بددهاني‌اش در حق مردم. به نظرم رسيد كه خبري، علامتي، اشاره‌اي، چيزي سرداران رده بالا را در يك زمان به تكاپو انداخته. خوب، تا فيروزآبادي بجنبد رويانيان تند و تيز پاشنه را وركشيد و رفت در مراسم يادبود شهداي روستای کاکرود از توابع بخش رحیم آباد شهرستان رودسر حرفهايش را زد. فيروزآبادي بنده خدا بايد چه كار مي‌كرد؟ از كجا يك جمعيت ديگري پيدا مي‌كرد؟ مراسم يادبود شهداي دهات ما هم كه همين هفته قبل برگزار شد و خيلي دير بود، لذا از سر ناچاري نامه را به امام زمان نوشت كه ثابت كند دروغ نمي‌گويد و اين خاندان واقعا مظلومند.
پ.ن.3 در همين پاراگراف نفهميديم چطور هنوز صداي علي (ع) در گوش ايشان است؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط علی باریکانی  | 

در سه حركت مشاور (مشابه) رييس‌جمهور شويد

1- خس و خاشاك را آشغال خطاب كنيد (ــــ)

2- روز روشن دروغ بگوييد و منكر حرفهايتان شويد (ــــ)

3- كم نياوريد و آشغال توليدي را به دست مشتري برسانيد (ــــ)

...

پ.ن. از اين جنينِ نورس تا آن جنونِ هاله‌ي نور راه درازي است و رهروان را فرض بر پيمودن؛ سه نقطه را گذاشتم بعدا غافلگير نشوم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 3:20  توسط علی باریکانی  | 

چند سالي است در محلات تهران پيشاني ساختمانهايي اغلب نوساز و چند طبقه مزين به تابلوي حوزه‌ي مقاومت بسيج شده. تابلوهايي دوقلو و سبز، با نامهايي همچون عمار و آسيه به قاعده‌ي خواهري و برادري كه نشانه دو پايگاه مقاومت چسبيده به هم است.

پيش‌تر تعدد اين ساختمانها در جاي جاي شهر همواره ذهن مرا متوجه هزينه اي مي‌كرد كه براي خريد و تجهيز و نگهداري آنها صرف شده؛ شايد صدها ميليارد تومان آن هم فقط در تهران.

ايضا افتخار همسايگي با يكي از اين دوقلوها ما را كه مردمانيم و عوام و گذرمان به اين قبيل جاها نيفتاده با جنس آدمهاي داخلش آشنا مي‌كرد. آذين بندي و چراغاني وقت و بي وقت، خرج و سفره‌ي هميشگي با ظرفهاي غذايي كه هفته ها زينت باغچه ها و جويهاي محله بود، اتوبوسهاي در روند و آيند از مراسم و اردو و مانور، بلندگوي پخش صداي سخنراني در فلان مراسم كه اتفاقا مسجد آن سمت خيابان همزمان پخش مي‌كرد، ديدن دو سه تا از اوباش دوران مدرسه با ريش به هيبت حاجي و پشت بندش شكر خدا كه سر به راه شده‌اند، «حاجي سر خيابون دعوا شده» ي نصفه شب و صداي موتورهايي كه پشت سر هم عازم مي‌شدند، ماشينهاي پلاك سپاه كه جاي پارك باقي نمي‌گذاشتند و... باقيِ شناخت گاه و بيگاه ما از اين دوقلوهاي سبز بود تا آمد روزهايي كه تيراندازي از اين ساختمانها را به مردم بيگناه و بي پناه كوچه و خيابان همگي ديديم. و آن شنبه‌ي سياه كه محله‌ي ما با تيراندازي هوايي سه چهار نفره اينها به پشت بامها آمد تا ببيند و بشنود فرياد و تهديدهايي را كه برويد پايين و بيرون نياييد.

چه شد؟ چه اتفاقي افتاد؟ روال و رويه سور و سات اينها چرا و چگونه به نمايش مسلحانه قدرت براي مردم تبديل شد؟ توضيح اين رفتار و توجيه اين حركات چيست و به عهده ي كيست؟

براي رسيدن به پاسخ اين پرسشها خواندن اظهارات حسين طائب فرمانده نيروي مقاومت بسيج راهگشا است مخصوصا وقتي به همين منظور ايراد شده.

مي‌گويد اين پايگاهها «منطقه نظامي و تحت تسلط بسيج است»، «تعداد زيادي سلاح» در آنجا وجود دارد و  اگر به آنجا حمله شود «بسيج به هر نحوي كه شده از مقر خود دفاع مي‌كند».

وارد اين بحث نمي‌شوم كه مردم كي و كجا به پايگاههاي بسيج حمله كردند؟ يا اينكه با تعريف پيش‌گفته «بسيج هيچگاه مسلح نبوده» يعني چه؟ ميخواهم ساز و كار ورود به ساختمانهايي را كه حالا فهميديم  واحدنظامي است و تعداد زيادي سلاح در آنجا وجود دارد از زبان فرمانده نيروي مقاومت بسيج دنبال كنم. مي‌گويد «ورود به نيروي بسيج بسيار راحت است و هر کسي مي تواند خيلي آسان وارد بسيج شود و... اقدامات زشت و ناشايسته‌اي انجام دهد». طائب با اين فكر كه مي‌گويد اينها بسيجي نيستند و آسان وارد بسيج شده‌اند و هدف خراب كردن آن را داشته‌اند خيال خودش را راحت كرده و به نظرش شبهه‌اي باقي نگذاشته و از تشكيلات تحت امرش رفع اتهام كرده اما حواسش نبوده در توجيه و توضيح تيراندازي به مردم دارد چه دسته گلي به آب ميدهد؛

حكومت، سپاه و نيروي مقاومت بسيج از چند سال قبل با سرمايه هنگفت در تمام محلات پايتخت پايگاه بسيج داير كرده اند. اگرچه من و شما نميدانستيم ولي اين پايگاهها منطقه نظامي است كه تعداد زيادي سلاح در آنها نگهداري ميشود. باز برخلاف توقع من و شما كه جزئي تكان خوردمان در ادارات دولتي جز با گزينشهاي مكرر ممكن و ميسر نيست در بسيج نظام گزينش وجود ندارد چرا كه هركس و ناكسي مي‌تواند وارد بسيج شود. يعني وارد ساختمانهايي بشود كه در تمام سطح شهر پخش شده و واحدي نظامي پر از اسلحه است تا به روايت فرمانده بسيج اقدامات خرابكارانه كند و وجهه بسيج را تخريب كند. يك قلمش آنكه اسلحه بردارد و به مردم تيراندازي كند.

جناب فرمانده! در اجزاء روايت‌تان تشكيك نمي‌كنم و ايرادي نمي‌گيرم. حتي نميخواهم بدانم شما كه مي‌دانستيد اسلحه و مهمات به كشور وارد شده و گمان نمي‌كرديد قرار است در انتخابات استفاده شود منتظر بوديد كجا از آنها استفاده شود؟ سؤال مي‌كنم گناه مردم چيست وقتي شما با ساز و كاري كه خودتان براي تشكيلات تحت امرتان تصوير كرده‌ايد ناامني سلاح گرم را پشت درهاي منزلشان آورده‌ايد؟ چه كسي مي‌داند آن فوجي كه ديشب از كنارشان گذشتم، كلاشنيكف حمايل كرده بودند و مثل گوساله‌هاي شيرمست از سر و كول هم بالا مي‌رفتند از كدام طايفه‌ي تشكيلات شمايند؟ بسيجيان واقعي يا نفوذي هاي وجهه خراب كن؟ اين نفوذي‌ها كي شناسايي معرفي و محاكمه مي‌شوند تا ما بدانيم قرار نيست ديگر به مردم بي‌دفاع تيراندازي شود؟ مسؤوليت شما در قبال ورود آسان افراد به پايگاههاي پر از اسلحه تان چيست؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:55  توسط علی باریکانی  | 

 

اهالي قلم از آنجا كه به كاغذ و قلمشان افتخار مي‌كنند و حرمتش را پاس مي‌دارند اهل قلم‌اند. حالا در امروز روز مملكتمان، عده‌اي «آزاديخواه و عزتمند» پيدا شده‌اند كه از در اختيار نداشتن «چيزي جز كاغذ و قلم» شكوه دارند چرا كه با آن حتي نمي‌توانند «انتقام نمادين» خود را از دشمن‌شان بگيرند و به همين خاطر پرتاب «لنگه كفش» را تقديس مي‌كنند!

به جاي لنگه كفش عبارت زير را از يك اهل قلم به اهلي‌قلمان نااهل در اقليم قلم‌ تقديم مي‌كنم:

هر نقشه‌اي براي پول درآوردن قمار است ولي قلم به مزدي، حقه‌بازي و اشتياقي براي باختن همه چيز از جمله شرف را هم طلب مي‌كند.(کاترین آن پورتر)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:37  توسط علی باریکانی  | 


خواندن كتاب كار بسيار خوبي است. ما با خواندن كتاب چيزهاي بسيار زيادي مي‌آموزيم. من با خواندن شصت صفحه از كتاب آيينه‌هاي روح؛ گزيده‌ آثار و شرح زندگي جبران خليل جبران (به كوشش يوسف شعبان، ترجمه افشين افشاري و رضا ثمروي حاجي‌آقا، نشر قطره، 1381) آموختم:
1- بين تركيه و عثماني فرقي نيست، سلطان هم همان پادشاه است. لذا سلطان عثماني همان «پادشاه تركيه» است كه «در طول دوران چهارصد ساله حكومت تركيه» بر سوريه و سرزمين‌هاي عرب، ظلم‌هاي بيشماري بر آنان روا داشته‌ آنچنان كه حافظه تاريخي‌ برخي از آنها همچون يوسف شعبان را هم دچار اختلال كرده و تفكرات پان عربيستي كاذب برايشان به ارمغان آورده. (شاهد: تمام اين شصت صفحه)
2- «بابل» فقط نام شهري تاريخي در ميان‌رودان (بين النهرين) نيست بلكه به كمك مترجمان مبرز كتاب مي‌توان آنرا به شهر Byblos (جبيل) در ساحل درياي مديترانه هم اطلاق كرد. (ص. 26)
3- دمشق «پايتخت دوران طلايي اسلام» است. (ص. 28) يعني سلسله اموي، آن سلسله طلايي اسلام است و هرچه پژوهشگران و محققين تاريخ اسلام درباره دوران طلايي قرنهاي سوم تا پنجم هجري و شهر بغداد گفته‌اند و نوشته‌اند پشم ‌رشته‌اند.
4- آن سلسله‌ي «دوران طلايي اسلام»، خلافت اموي يا بني‌اميه نيست بلكه «سلسله «امياد» در دمشق...» است (ص. 28) . شما را به خدا دقت كنيد! سلسله امياد. فراموش نكنيد ها! مترجمان براي رفع شك و شبهه در معادل‌يابي شان كلمه Ommiad را در پاورقي آورده‌اند. سپاس‌گزاري مي‌كنم.
5- زين پس به جاي استفاده از نام غريب و ناآشناي ابن‌رشد براي فيلسوف بزرگ مسلمان مي‌توانيم از نام آشنا و مأنوس اَوِروس استفاده كنيم و باز هم ممنون مترجمان هستيم كه Averroes لاتين را به چه زيبايي ترجمه كرده‌اند و شاهد كارشان را در پاورقي آورده‌اند. (صص. 59 و 66)
6- بوعلي سينا، عطار نيشابوري و احمد غزالي هر سه از «فلاسفه بزرگ عرب» اند. (ص. 66) البته اشكالي ندارد، چون به نظر من علاوه بر اين سه، مترجمان اين كتاب هم از بيخ عربند كه صدايشان درنيامده. يوسف شعبان كه بعله! او هم عرب است.
...
پي‌نوشت: جناب آقاي دكتر توفيق ه. سبحاني كه «شخصا از خواندن اين كتاب لذت برده‌»ايد و اميدواريد «خوانندگان اين ترجمه» هم با شما «موافق باشند»، اگر موافق باشيد گمان كنم گاف داده‌ايد! يا ترجمه را كامل نخوانده‌ايد يا... هرچه، به شكل بدي از اعتبارتان خرج كرده‌ايد. اين مقدمه شما يادگار بماند بر اين ترجمه و اين ترجمه يادگاري باشد از روزگار بي‌برگي فرهنگ ما
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 3:52  توسط علی باریکانی  | 

 

سالها قبل آخوند بچه‌صورتي در برنامه‌ي كودك تلويزيون ظاهر مي‌شد كه چون حرفهاي بامزه‌اي مي‌زد، بسم ا... را دودستي مي‌نوشت و مادرمان از جين پوشيدنش در سالهاي اول انقلاب گفته بود گاهي پاي برنامه‌اش مي‌نشستيم. لابد فكر مي‌كرديم خيلي باحال و بامزه است.

آخوند بچه‌صورت آن زمان كه مجري ساده يك برنامه كودك بود امروز روحانی نام آشناست و همچنان از قِبل كودكان روزگار مي‌گذراند اما اين بار در مقام پرطمطراق «رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حورزه علميه قم». مباركش باشد. كاري به كارش نداريم اما جنابشان آمده و حرفهايي زده كه هوش و حواس از سر ما بي‌استعدادترين مشتري‌هاي آن روزش هم پرانده

حجت الاسلام راستگو كه گویا خصلت آخوندي‌اش به مربيگري كودكش مي‌چربد به برنامه پربيننده «فيتيله» گير داده و براي بهتر شدنش به اصطلاح توصيه‌هايي كرده. از جمله گفته بايد از يك كارشناس روحاني براي رشد سطح كيفي برنامه استفاده كنند (البته قسم حضرت عباس خورده كه چنين كاري را براي خودش نمي‌خواهد)، همچنین هورا کشیدن و سوت زدن و كف زدن را در اين برنامه مكروه دانسته، بر اختلاط دختر بچه‌ها و پسر بچه‌ها در برنامه اشكال شرعي وارد كرده، درباره موسيقي به شيوه آخوندهاي حكومتي مِن و مِن كرده، از بدآموزي حركات موزون بازيگران برنامه بر دختربچه‌هاي فاميلشان مثال آورده و سر آخر نام «فيتيله» را متناسب روز جمعه ندانسته كه عيد آل محمد است و روز ظهور امام عصر!

اينها البته به زعم من همه حرفهاي معمولي آخوندي است. آنچه ديدگاه كارشناسانه و علمي جناب راستگو را بدرستي مي‌نماياند فراز زير است كه درباره كراهت هورا كشيدن مي‌گويد: «چرا ما با اين فرهنگ قوي ديني و ايراني، نوآوري نكنيم و لفظي را بر اساس فرهنگ و مذهب خودمان ابداع نكنيم و از الفاظي مانند هورا استفاده كنيم كه شايد مخفف اهورامزداي زرتشتيان است كه هنگام روشن كردن آتش آن را بيان مي‌كردند»!

فرض كنيم ريشه‌‌يابي لغوي آقاي راستگو درست باشد و هورا مشتق از اهورامزداي زرتشتيان. چرا ايشان فكر مي‌كند فرهنگ زرتشتيان فرهنگ ايراني و خودماني نيست كه مي‌خواهند لفظ جايگزين از فرهنگ خودشان بياورند؟ (ايشان احتمالا تعارف كرده‌اند در بكار بردن فرهنگ ايراني در كنار فرهنگ ديني بعنوان فرهنگ خودمان. يا شايد تقيه كرده‌اند)

آيا جناب راستگو مي‌داند اهورامزداي زرتشتيان چيست كه از بكار بردن هوراي به زعم خودشان مشتق از آن كراهت دارد؟

چرا فرهنگ مذهبي خودماني آقاي راستگو در طول 1400 سال نتوانسته كلمه‌اي معادل هورا براي فارسي زبانان بياورد؟ شايد نخواسته و مشكلش تنها فقدان مبدع خوشفكري مانند ايشان نبوده؟! (عربها از اين كلمات زياد دارند. نكند آقاي راستگو بخواهد همانها را ابداع كند؟!)

 

اصل صحبت‌هاي جناب راستگو را  از اینجا بخوانید و فیض ببرید

 

 

پ.ن. اخطار به فيتيله دوستان: انشاءالله به حول و قوه الهي منتظر اصلاحات اساسي در فيتيله باشيد

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:49  توسط علی باریکانی  | 

 

روز هشتم ارديبهشت ماه سال 1324 جوان بيست‌و‌يك ساله‌اي به نام سيد مجتبي ميرلوحي به جان سيد احمد كسروي نويسنده و پژوهشگر سرشناس سوء قصد كرد تا حساب عده‌اي از رجال سياسي و مذهبي را با او و به اسم مبارزه با بي‌ديني تسويه كند. ميرلوحي كه از اين تاريخ به بعد خود را به نام فاميل مادرش نواب صفوي معرفي كرد در ترور كسروي ناموفق بود اما نخستين قدم را در مسير شهرت برداشت. كار ناتمام او را ده ماه بعد عده‌اي جوان  زوردارتر و استخواندارتر به سرانجام رساندند.

با دشمناني كه كسروي خصوصا در ميان صاحب‌نفوذان سياسي داشت و با اوضاع نابسامان ايران در آن روزها، نواب براي آن سوء قصد تنها چند روز و آن ديگران براي قتل كسروي چند ماه در بازداشت ماندند و سپس آزاد شدند.

نواب سپس جمعيت فداييان اسلام را بنيان گذاشت. جمعيتي كه قريب ده سال در حساس‌ترين دوره‌هاي‌ تاريخ معاصر ايران نقش آفريني كرد.

بررسي عملكرد فداييان اسلام در طول سالهاي فعاليت‌شان نشان مي‌دهد آنان درك درستي از اوضاع و مسائل روز نداشتند و اغلب با انجام ترور و ايجاد رعب و وحشت اجرا كننده نقشه‌ها و برنامه‌هاي افراد و گروههاي ديگر بودند.

اما طنز تاريخ در اينجاست كه عده‌اي از تازه‌واردان و نوجوانان كم سن و سال آن روزهاي حوزه كه نواب قبله آمال و بت آرزوهاي آنان بود (در برابر رفتار قائل به سنت و بدون ماجراجويي ريش‌سفيدان حوزه) امروز تصميم‌گيران و حاكمان سياسي ايران‌اند؛ لذا به‌هيچ‌وجه غريب نيست اگر امروز تحصيلات يكساله نواب در حوزه نجف هفت ساله معرفي شود، اقدام بدون جواز او در سوء قصد به كسروي فهرستي از مراجع صادركننده فتواي قتل پيدا كند، كار اصلي در جنبش ملي كردن صنعت نفت به نام او سند بخورد و كارشكنيهاي او در طول حكومت دكتر مصدق مبارزه با بی ديني و خطر نفوذ كمونيسم نامگذاري شود، و از همه مهم‌تر اغلب برنامه‌هاي انقلابي او در نظام حكومتي ايران پياده و اجرا شود.

اما اكنون قصد ورود و بررسي هيچكدام از اين موضوعات را ندارم و آن را به زمانهاي بعد موكول مي‌كنم.

به مناسبت سالگرد سوءقصد به مرحوم كسروي، جزوه مختصري از نوشته‌هاي او را به نام «پرسش و پاسخ» در اختيار علاقه‌مندان قرار مي‌دهم. كسروي اين جزوه را در سال 1324 و پس از جريان سوء‌قصد منتشر كرده تا به برخي ايرادات منتسب به خود پاسخ دهد.

او در «پرسش و پاسخ» اگر چه مانند كتاب «دادگاه» يا برخي ديگر از مقالاتش (ن.ك. ايران ما، 27 خرداد و 8 اسفند 1324) به جزئيات جريان سوء‌قصد و ارتباط آن با چهره‌هاي سياسي و مذهبي مخالف خود نپرداخته اما به بسياري از علل مسبب طعن و اشكال به خود اشاره مي‌كند.

اين كتاب مختصر را پيشتر در فضاي مجازي نديده‌ام و خواندن آن را خصوصا به كساني كه درباره كسروي  و افكار او كمتر مي‌دانند توصيه مي‌كنم.

 

متن کامل پرسش و پاسخ را اینجا گذاشته‌ام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط علی باریکانی  | 

 

 

كارگر: «چرا اينهمه راه بر ما مي‌بندي؟ از ما چه مي‌خواهي؟ تو همگون ما نيستي. برو به كار خود برس»

مرد پاك‌دست: «من از شمايم برادران»

- راستي هم كه از ما! چه گزافه‌ها كه از خاطرت نمي‌گذرد! نگاهي به دستهاي من بينداز! ببين كه چه‌ آلوده‌اند. آغشته به كود و قيرند. حال آنكه دستهاي تو مي‌درخشند و بوي چه مي‌دهند؟»

- بويشان كن!

- يعني چه؟ انگار بوي آهن مي‌دهند.

-  و بوي آهن هم مي‌دهند. من شش سال تمام بند بر دست داشتم.

- براي چه؟

- چون در راه رفاه شما تلاش مي‌كردم. مي‌خواستم شما مردم نادار و ناآگاه را آزاد سازم. عليه ستمي كه بر شما مي‌رود بپا خاستم و شورش كردم... اين بود كه به زنجيرم كشيدند.

- به زنجيرت كشيدند؟ چه كسي به تو گفته بود شورش كني؟

 

كارگر ديگر: «گوش كن. يادت هست پارسال مردي سفيددست با تو گفت و گو مي‌كرد؟»

- بلي. چطور مگر؟

- مي‌گويند امروز دارش مي‌زنند. همچو دستوري آمده.

- پس همچنان شورش مي‌كرده است؟

- بله، چنين پيداست.

- نمي‌شود رشته‌اي از طناب دارش گير آورد؟ مي‌گويند بردن آن به خانه شگون بسيار دارد!!

                                                                                                               «ا. تورگنيف»

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:20  توسط علی باریکانی  | 

 

اين موج سرما كه از سيبري آمده، صد سال قبل هم يكبار آمده بود. هميشه قزاقستان و اوكراين (؟!) جلوي آن را مي‌گرفتند و نمي‌گذاشتند به طرف ايران بيايد، اما اين بار... بنابراين هزينه و سرمايه گذاري براي چنين اتفاقي به صرفه نيست و بايد با تمهيدات مديريتي به مقابله با آن رفت و مشكل را حل كرد...

 

اول: به حضرت عباس قسم كه تلويزيون نگاه نمي‌كنم. اصلا دكتر هم منع كرده! ولي ديشب، آخر شب، بطور كاملا اتفاقي اين مصاحبه پورمحمدي را با گزارشگر سيما درباره سرماي هفته‌هاي اخير شنيدم. (اگر توانستم اصلش را پیدا می‌کنم و اینجا می‌گذارم)

دوم: بايد برق چشمان وزير كشور را مي‌ديديد وقتي خبر از اين كشف بزرگ اطلاعاتي، آنهم مربوط به يكصد سال قبل مي‌داد.

سوم: بررسي نقش قزاقستان و خصوصا اوكراين در جلوگيري از نفوذ سرماي سيبري به ايران به عهده دوستان جغرافيا خوانده، اما توصيه مي‌كنم سميناري با عنوان «آسيب‌شناسي تعلل اوكراين در جلوگيري از نفوذ سرماي سيبري به ايران و ارتباط آن با انقلاب نارنجي در آن كشور» برگزار شود. همچنين هيأت عالي‌رتبه‌‌اي از سوي وزارت خارجه براي تحكيم روابط دوستانه ميان دو كشور راهي كيف شود و اگر لازم شد قرارداد ديگري براي ساخت هواپيماهاي توپولوف با آن كشور منعقد گردد تا سال آينده شاهد چنين مشكلاتي نباشيم.

چهارم: توصیه می کنم آمار تلفات یکصد سال پیش توسط دوستان و پژوهشگران وابسته استخراج و اعلام شود تا تفاوت آمارها که نشان دهنده پیشرفت کشور است موجب شکرگزاری آحاد ملت گردد. زیرا حکومت مستقر در یکصد سال قبل اگرچه شاهنشاهی پهلوی نبوده اما پادشاهی قاجار که بوده و به هر حال بد بوده!

پنجم: خدايا ترا سپاس مي‌گوييم كه بعد يكصد سال اين سرماي طاقت‌فرسا را در زمان مديريت «محمود و دوستان» ارزاني داشتي كه بواسطه تمهيدات مديريتي ايشان از سرما کمتر تلف شديم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:58  توسط علی باریکانی  | 

 

- ببخشيد! خانمِ... گفتن امروز تماس بگيرم تا شماره نامه‌ي ارسال پرونده رو بهم بدین.

- اسمتون؟ يادداشت كنيد: 4631/71 ، 27/6/86

- منظورتون 27/9 ديگه؟ آخه سه‌شنبه هفته پيش، بيست و هفتم، مراجعه كرده بودم.

- اينجا نوشته 27/6

...

- ببخشيد آقا نامه من با اين شماره اومده اينجا ميشه لطفن ببينين كاراش انجام شده يا نه؟

- تق تتق توق توق... تتق تق توتوق! شماره‌تون درسته؟

- بله حتما. فقط اگه منظور از اون دوميه تاريخ باشه! گفتن 27/6 من نوشتم 27/9 چون ...

- اسم؟

- ...

- هر دو تا اشتباه بود! شماره نامه‌تون 12041717 و تاريخش هم 1/10/86 . بيا اين شماره پيگيري نامه، مراقب باش گم نكني!! برو اتاق...

 

شرمنده شدم واقعا! اون خانومه كه نه، من بايد فرق شماره‌ نامه‌هاي داخلي و ارسال به خارج يه اداره رو بدونم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:36  توسط علی باریکانی  | 

 

سايت ‌دانشگاههاي ايران، خصوصا در حوزه علوم انساني، بسيار فقير و بي‌محتواست. اغلب آنها با حداقل اطلاعات و بصورت پيش‌فرض توسط طراحان سايت ايجاد شده تا در اولين فرصت بدست گروههاي علمي اصلاح و تكميل شود اما سالها گذشته و چنين اتفاقي نیفتاده!

در سایت‌گردی‌ هایم به صفحه گروه تاريخ دانشكده ادبيات دانشگاه اصفهان رسيدم. چند خط توضيح و تعدادي لينك همه مطالب سايت اين گروه علمي - دانشگاهي بود كه چند سالي هم هست دانشجوي دكتري مي‌گيرد. آن چند لينك تعبيه شده هم نمايشي بود و به صفحه «در دست ساخت» منتهي مي‌شد.

درستش اين است كه تصور كني مدت زماني كوتاه بعد از اين، مثلا در وقت مراجعه بعدي، صفحه مورد نظر آماده شده و قابل استفاده خواهد بود. اما توضيح صفحه اصلي گروه، آب پاكي را روي دستت مي‌ريزد؛ بر طبق اين توضيح، گروه تاريخ دانشگاه اصفهان قرار است از سال تحصيلي 81-82 دانشجوي دكترا بگيرد. بنابراين زمان نگارش متن، قبل از مهر 81 است و با يك حساب سرانگشتي مشخص مي‌شود  لااقل 5 سالي هست كه اين نوشته تغيير نكرده و صفحه‌هاي در دست ساخت، همچنان منتظر ساختند!

 

ايول دادا

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:15  توسط علی باریکانی  | 

 

اگر صفحه اهداء پايان‌نامه‌های دانشجويی را ديده باشيد اغلب به خويشاوندان نزديک و درجه يك دانشجو، پدر و مادر يا همسر و فرزندان او تقديم شده.

متن تقديم‌نامه‌ها البته فرق می‌كند. يكی كوتاهتر نوشته و ديگری بلندتر. يكی به اختصار و ديگری به تفصيل دليل اهدا را هم نوشته. بعضی‌ها رساله‌شان را فقط به يك نفر تقديم كرده‌اند و كساني به يك جمع. با اين حال عموما وجه مشتركشان همان است كه گفتم. شايد به اين خاطر كه دانشجو برای اولين كار مستقل‌اش اولويت‌ها را می‌سنجد و نمی‌خواهد بخت فراهم شده برای سپاسگزاری از نزديكان خود را به فرصت نامعلوم ديگر محول ‌كند.

با اين تفاصيل، پايان‌نامه يك دانشجوی ادبيات كه آن را به چوپان روستايشان تقديم كرده بود به نظرم زيبا آمد. نوشته بود:

                       به چوپان روســـتايمان

                                           «جانی»

                       او كه با دام و دد است

                       ليكن خوی ددی نـدارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:36  توسط علی باریکانی  | 

 

كلمبيا، ما می‌آييم آخرین مقاله محمد قائد را چند بار خوانده ام اما باز هم از خواندنش سير نمي شوم. مثل ساير نوشته هاي استاد، دقيق و موشكافانه است و مهمتر آنكه ذهن آدم را مرتب مي كند.

اگر نخوانده ايد فرصت را از دست ندهيد!

پ.ن. اين يك رقمش را نديده بودم. كف كردگان نمايش متانت و ادب و تربيت جناب در نيويورك، بيلبوردهاي شونصد متري نصب كرده اند كه: متشكريم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:28  توسط علی باریکانی  | 

 

در فهرست بلندبالای خوش‌بختي‌های نسل من يكی هم اين است كه به لطف حكومت امام زمانی، از شرّ همنشينی با كثيری ياران نامهربان، يعنی كتابهاي بد، آسوده بوده‌ايم مگر اينكه خرده‌شيشه‌ای در سرشت و فطرتمان بوده كه دستی به سمتشان دراز كرده باشيم. بنابراين تا عقلمان رسيد و آمديم بفهميم چی به چيست؟ كمياب‌ها هم ناياب شدند و خلاص! اين شد كه در سالهای دانشگاه، اغلب كتابهايی را كه دوستان ناباب از جمله استادان بد و واجب‌التقاعد! بِهِمان معرفی كردند پيدا نكرديم و لاجرم آنها را يا از كتابخانه‌ها گرفتيم و به شكل كپی خوانديم يا از خير خواندنشان گذشتيم‌.

چند روز قبل هوس كردم برگهای كپی و پراكنده يكی از همين كتابها را سر هم كنم و باقی صفحات آنرا كپی بگيرم تا متن كامل كتاب فراهم شود. نسخه‌های كتابخانه ‌دانشكده كه مفقود بودند. از بين دو نسخه كتابخانه مركزی هم، آن يكی كه وضعيت بهتری داشت پر از علامت و نشانه بچه‌های درس‌خوان بود! چاره‌ای نبود، گفتم همين را برمی‌دارم و پاک می‌كنم، اما چشمتان روز بد نبيند! از بين همه نشانه‌ها حتی آنها كه با خودكار بودند، يك سری علامتهای مدادی حسابی اعصابم را خرد كرد. طرف، بالای هر صفحه و روی شماره صفحه‌ را كه خوانده بود چند جور خط كشيده و علامت گذاشته بود، تمام متن كتاب را جمله به جمله در پرانتز گذاشته بود، زير اغلب جملات، خط‌های متن خراب‌كن كشيده بود و دور اسم افراد طواف كرده آن قدر كه بعضی جاها اسم كاملاً سياه شده بود، آن وقت به جايش در كنار سطر، آن را دوباره نوشته بود! نتيجه اينكه به صفحه صد نرسيده ديدم دارم به طرف فحش‌ می‌دهم! تا آخر كتاب و صفحه پانصد هم همين كار را كردم. اين چند روز هر بار كه كه قلم دست گرفتم و متوجه درد انگشتم شدم باز هم فحش دادم. امروز هم كه كپی‌ها را گرفتم و ديدم كلی از علامت‌ها باقی مانده يا اثرشان در كپی معلوم است باز هم فحش دادم!

به بی‌ادبی من كاری نداشته باشيد، توی كتابهای كتابخانه ننويسيد!

 

 

پ.ن. نمی‌دانم چرا فكر كردم كه برگشته‌م؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:40  توسط علی باریکانی  | 

 

زبانم لال، گوش شيطان كر، قصد ندارم بگويم منظور صاحب اين مغازه تازه‌تأسيس چادرفروشی در خيابان ادوارد براون و در پنجاه قدمی دانشگاه تهران چادر كشيدن از سر زنان محجبه بوده است!

لااقل برای فروش چادرهای توليدی‌اش هم كه شده نبايد اين‌طور باشد. ولی خودتان انصاف بدهيد مرواريدِ چادربه‌سری پيدا می‌‌شود كه با خواندن اين جمله، نخواهد از جلد صدف بيرون بيايد؟!

 

پ.ن. بيشتر از يك‌ماه شد كه در هنايش ننوشتم. دلمشغولی كه چه عرض كنم، گرفتاريهای درسی دليل اصلی ننوشتن بود. اما در طول همين زمان خواندن مطالب و نوشته‌های دوستان وبلاگی را فراموش نكردم. سرِ وقت همه را می‌خواندم، از نوشته‌هايشان لذت می‌بردم و با فكر همراه شدن دوباره با اين دوستان و عزيزان مشغول كار می‌شدم.

 

... من برگشتم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:31  توسط علی باریکانی  | 

 

در بحث‌های سیاسی ـ تاریخی عوامانه آنچه بعنوان مهم‌ترین دلیل سقوط دولت ملی دکتر محمد مصدق عنوان می‌شود بی‌اقبالی و روگردانی مردم ازو و برنامه‌های اوست. فرو افتادن دولت او به دام توده‌ایها و کمونیستها یکی از موضوعاتی که در ماههای آخر حکومت مصدق از سوی طیف وسیعی از آخوندها که متخصصان عامیانه کردن مسائل و مفاهیم سیاسی‌اند تبلیغ می‌شد.

نواب صفوی و گروهش، فداییان اسلام، در عملیات کودتای ۲۸ مرداد نقش خاصی ایفا نکردند اما نواب هم مانند سایر هم‌لباسهای خود از سقوط دولتی که به زودی به دست توده‌ایها می‌افتاد! خوشحال بود و این خوشحالی را با همراهی و رفاقت با دولت زاهدی نشان داد. در ماههای بعد هم که اندک ایراداتی به دولت زاهدی حواله کرد باز از هنرمندی دولت او برای برخورد با توده‌ایها برغم سهل‌انگاریهای مصدق تعریف و تمجید می‌کرد.

متن زیر بخشی از صحبتهای نواب است در جلسه فداییان اسلام به تاریخ ۸/۱/۱۳۳۳. تشخیص اینکه نواب خودش به این حرفها باور داشته یا آنها را از تنها از سر عوام‌فریبی بر زبان می‌آورده به عهده خودتان! درستی و نادرستی اصل ادعا هم باز به عهده خودتان!!

«... من به دولت حاضر خوش‌بین نیستم. چونکه با توده‌ا‌يها مبارزه می‌کند و آنها را متلاشی می‌نماید خوشحالم و از این لحاظ ساکتم و تماشا می‌کنم. توده‌ايها دین و مذهب ندارند. اگر خدای نخواسته دولت به دست اینها افتاده بود ناموس تمام مردم و مساجد را خراب می‌کردند... [بعد درباره شوروی صحبت کرد که] یک زن بار حمل در بیمارستان بگذارد دیگر فرزندش را نمی‌بیند. خواهر و برادر با هم ازدواج می‌کنند و از این لحاظ تمام مردم شوروی حرام‌زاده هستند و توده‌ایها هم مانند آنها رفتار می‌کنند...»

پ.ن.۱ البته که نواب در گفتن این حرفها تنها نبود. انواع وعاظ شهیر و غیرشهیر ازو پیشتر بودند و سنگ تمام گذاشتند.

پ.ن.۲ از اول هم معلوم بود این دوستان و متحدان حق مسلمی ما حرومزاده تشریف دارن. فقط نمی‌دونستیم به این کیفیت!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:52  توسط علی باریکانی  | 

 

در اين درس تاريخی كه ما خوانده‌ايم يا به خوردمان داده‌اند، آنچه كمتر از سی سال دارد بی‌ارزش است و باقی، اسير ملاحظات! اما هفتاد سال پيش، احمد كسروی، شايد به اين دليل كه خود را تاريخ‌نويس نمی‌دانست دلواپس از ميان رفتن آگاهيها، تاريخ مشروطه‌ سی ساله را نوشت. داستان جنبشی كه با پاكدليها آغاز شد ولی با ناپاكدليها بپايان رسيد. حكايت دستهايی كه از درون و بيرون به ميان آمد و آن را به هم زد و نا انجام گذاشت؛ رشته‌ها از هم گسيخت و مردم ندانستند آن چگونه آمد و چگونه رفت؟ او از پس سی سال و برای ايرانيان سست انديشه و گرفتار فراموشی نوشت وقتی كنندگان كارهای بزرگ را فراموش كردند و ديگرانی را به ديده گرفتند كه توانگر و بنام و باشكوه بودند، چه زيانكار شدند. و ما در همه اين سالها چه زيانكار كه نبوديم!

اگر امروز دوستان مبارز دربندمان را فراموش كنيم، اگر داستان بزرگی اينها را نگوييم و ننويسيم... باز هم زيانكاريم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:37  توسط علی باریکانی  |